شهرستان،
شهر خاموشان.
شهر نه استان
که شهرستان
شهر پابرهنگان،
شهر گشنگان،
شهر احمقان
شهرستان.
شهر موتورسواری - موتور سواران
صدای نابهنجار دلمردگان.
اینجا شهر من است،
نه کشور-شهر که دورانش سرآمده،
شهر-استان،
شهر ناشهرداران
شهر من.
آنچنان نجیبانه می گرید که کس را خبرش نه.
خم به ابرو نمی آرد
تو که رفتی
برایت هیچ شعرم نیامد،
فکر کردم در شـُــک باشم،
یا کما
اما نه.
برایت،
یعنی برای تو، شعرم نمی آید.
به من نگاه كن
نگاهت را دوست مي دارم
به من نگاه كن
غرورت را كنار بگذار.
رهايم ميكني؟
قبولم چه؟
اگر دست رد به سينه ام ميزني
به من، نگاه كن.
به من نگاه كن،
بعدش آن كن كه عاقلانه ترست.
بگذار بازهم بوسه ات را آرزو كنم،
اين بار مرا به آرزوي بزرگ برسان؛
به من نگاه كن؛
ببن نگاهت چه آتشي در خرمن ِ من .
به من اگر نگاه كردي
يك بار بعد از نگاهت ببوس
به من نگاه كن –سن بالاي من – .
به من نگاه كن
بگذار با آرامش خاطر بروم
بگذار در نگاهت نه خيانت
بل انساني كامل، عقل كامل يابم.
به من نگاه كن.
اگر كه ميخواهي بگويي، طنز عاشقانه اي بيش نبود احساست به من،
به من نگاه كن.
مليحه، به من نگاه كن
اسمت را نميگويم. جنست را ميگويم
اعلاء ست.
جنس تنت. قلبت ،
از سنگ خارا
سنگ مرمر هم سفت تر است.
به من نگاه كن
بگو چــِـرت است شعر عاشقانه ي من .
به من نگاه كن!
پاهاي پرموي تن ات را، دوست مي دارم.
به من نگاه كن،
دوستت دارم، مي دانستي؟
مي دانم به تو نمي رسم، حيف.
اما
مي خواهمت؛ براي زماني؛ نه چنان طولاني
پير دختري از چشم افتاده شوي ؛
بل چنان كوتاه كه ساليان بعد
نه در ياد و خاطره ات باشم، نه در قلب و بدنت
تنها حس خوب با هم بودنمان تو را در شبهاي تنهايي ات؛
باشد.
تن و احساست را آرام بخشد
به من نگاه كن! مي خواهم نگاهت را به خاطر بسپارم
تو هم همين كار را بكن، مي كني؟
به من نگاه كن
مي خواهم حرفهاي احمقانه ام كه خنده ات مي اندازد را در چشمان زيباست ببينم، پس
به من نگاه كن.
بگذار دست هايت را در دست بگيرم.
به من نگاه كن
چه دستان آرام بخشي
از همين جا حس ات، مي كنم
حس شان .
به من نگاه كن
زيباي من، دلشكسته ي من
همين يك خواهش را دارم، به من نگاه كن
به من نگاه كن،
كفش هايم من نيستم!
به لبانم، به چشمانم
حرف هايم را رُك مي گويم
ناراحت مي شوي؟ نشو!
دوستت دارم؛
بارها گفته ام؛
به من نگاه كن.
مي بوسي اَم روز آخري كه دست رد بر سينه ام زدي؟ مي زني؟
نبوس و نزن!
قول مي دهم فقط من تو را ببوسم؛ تو؛ نه ببوس
نه بزن.
به من نگاه كن.
دوستم داري؟ داشتي؟ مي دانم داري!
واقعن طنزي و سرگرمي ات هستم من؟
راستي اسمت را يادم نيست؛ چه بود؟
مريم؟ آري خودش است : گل مريم
به من نگاه كن.
اميدوار بوده ام
هستم
روز آخري در كار نباشد
دوستم داري؟ خب پس
به من نگاه كن.
به من نگاه كن
اگر ايران نبود
ميماندي؟ من ايران را دوست مي دارم
تو را بيشتر!
به من نگاه كن
نگاهت را دوست مي دارم
صدايم كردنت هايت را دوست مي دارم
به من نگاه كن؛
لبانت چه شيرينست؛ انگار.
نگويي فلاني هوس لبانم را داشت تنها.
نه. البت كه داشتم؛ نه فقط آنها.
گردن و دست و تن و چشم و رخسار و خنده هايت را دوست مي دارم.
هم.
هوس با تو بودن من كه هوس نيست
به من نگاه كن.
گفتم به من نگاه كن
گفتم كه؛ احساس با تو بودن را دوست مي دارم.
به من نگاه كن
چقدر بوسه هايت را دوست مي دارم؛ مي داني؟ ( آه ) مي دانم!
خوي مان شبيه نيست، اين را خوب مي دانم!
تو در رويايي هميشه، با من اما با منطق!
من تمامن برعكس
براي همه چيز جز تو.
به من نگاه كن.
اگر نه بگويي؛ تو را نمي دانم؛ من- را راحت كرده اي!
به من نگاه كن!
بگذار ناراحت باشد من! .
به من نگاه كن.
حس با تو بودن خوب است. خوب مي دانم،
به من نگاه كن.
تو را به جان هركس دوست مي داري
اگر رفتي بدان كه دوستت دارم.
به من نگاه كن
من از تو ممنونم.
به من نگاه كن
دوستت دارم
به من نگاه كن محبوبم.
مي داني دوستت دارم؟
نمي داني؟
دوستت مي دارم
چه واژگان سختي است اين جمله
به من نگاه كن
بمان با من براي زماني كه مي تواني؛ مي خواهي.مي توانم
به من نگاه كن
من نگاهت را مي خواهم
همين
به من ، نگاه كن
چه جمله گان زيبايي
به من نگاه كن؛
دوستت دارم؛
چه جمله تكرار شونده زيبايي؛
دوستت دارم
تكرارش را دوست دارم
به من نگاه كن.
با چشمهاي سياهت، برايم اشك مي ريزي؟
بماني يا بروي اشك مي ريزي؟
مي خواهم بماني با من،
پس اشك نريز.
به من
و فقط به من نگاه كن
زلال چشمان را ميبيني؟ كه مي گويند دوستت دارم
به من نگاه كن
براي ابديت مي خواهم.
به من نگاه كن
اميد روزگار تلخ من چشمان توست
به من نگاه كن
مي روي؟ نرو! بمان به من
با احساسم، با حرف هاي اندوهناكم بمان
به من نگاه كن،
جلويت را نميگيرم
به من نگاه كن!
دروغ مي گويم! ميگيرم
به من نگاه كن
به من نگاه كن
بگو مرا دوست مي داري
بگو نگاهم را دوست مي داري
نميخواهي براي هم مرده باشيم؟ .
به من نگاه كن
تمام حرفهايم همين بود
تكرار،تكرار،تكرار
چاره اي جز اين ندارم من
براي بار آخر مي گويم
به من نگاه كن .
دوستت دارم
تمام.
1389.03.31
ساعت 2صبح
تمومش کن این بیغوله ی ماتم زده رو.
مهرتو به دلم ننشوندی, سرب تفنگتو به دلم بنشون.
سرب تفنگتو به دلم بنشون
سرب تفنگت رو.
تفنگت رو.
تفنگت.
تفنگ.
دلمم بد رغم گرفته
بازم کسی رو می خوام
ولی میدونم اینم مثل اون چون ازم بزرگ تره و تازه من یه دانشجوی آسمون جل
ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.ی
ما زنده ایم
زندگی رو
کسی هم نیست حرف دلمون رو بش بگیم
هِـــــی
آسمون جلوی چشمامه
هر طرف رو نگاه کنم همینه
همینه که هست
ولی مگه میشه بهش دست زد. نزد
نه
نمیشه
شایدم نداره.
حتی با هواپیما هم
شاید بشه بهش نزدیک شد
که شدم
ولی نمیشه بهش دست زد
چون اگه در هواپیما باز شه که بهش دست بزنی.م
اونوقت برای همیشه نابود میشم.(شما ها رونمیدونم)
یا زیادش بگیم چتر نجات دارمو نمیمیرم
ولی یک آن دست میزنیو
حسرت دور شدنش رو تا ابد
از آسمون تا زمین
با خودت حمل میکنی
نگاهش میکنی که تو به خاطر خریتت
دقیقن خودت به خاطر خریت خودت ازش دور میشی
و چه کار از دست آدمی بر می آید
هیچ.
و چه کار از دست آدمی بر می آید
به شرافت سوگند
و به هرکس که شرافت دارد
چشم هایم را------کور خواهم کرد
و دگرجز خاطرش از امروز
با من نخواهد بود
به شرافت سوگند
که دگر بار به سراغت ای آسمان نخواهم آمد
آسمان مغرور است
بر خلاف آنچه خودش میگوید
به شرافت سوگند
و به احساس هر ایرانی
تا نگوید آنچه من میخواهم
با من.
نام شیرینت را
نام پشمالویت را
کس نخواهد اشنید از من
به شرافت سوگند
و به هر کس که کسی را میخواهد
و به هر دل که امید به لبخند کسی می دارد
به شرافت سوگند
اسمت رو دیگه کسی از زبون من نمیشنوه مگه به عنوان عشقی که هیچوقت به خودت نگفت
آهی
ناله ای هم نمیکنم که بخندند به من
که خودم چون یک مرد
بدونم عشق به تو بود که دلم رو خون کرد
تابیاد داشته باشم از امروز
هر اشکی جز بیاد تو
.
و به قول شاملو:
آه
اسفندیار مغموم
تو را آن به که چشم فرو پاشیده باشی.
یافته ام دست نیافتنی ام را
دستم اما ز دیدارش کوتاهست
ز دیدار تن نه, که ز دیدار دل
یافته ام معشوق سالهای میان و کهن سالیم را
گفت روزی: عشقت را بازگووو
ولی مانده ام که مرا گفت به خودش؟
یا مرا به هرکس غیر اووو
یافته ام اما
ام
ام
امااااااااااااااااا
دست یافتنی ام دست یافتنی نیست
نیست نیست نیست نیست نیست برای من نیست نیست
خودش گفت به من بازگو راز دلت را
ام
امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ام
ام
ام
بازگویم که چه
که چه
که چه
که چی
که چی
اون که قدیمیه
جدیدش که چه؟
که لبان اوووووووووووووووووووووووووووووو هم نه بگوید؟
نگویم و نشنوم
بهتر
تر تر
اااسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست.
ت
روز آخر بهش میگم
نظر بهتری خودت داری بگو
بگو
هو هو دریوزه ی من
بازگو درد تازه ی من
بگو اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ام
خب؟
پس منتظرم دیگه
روز آخری فیلمی میشهههههههه
هه
هه
هه
من فیلم دوست دارم
ولی
ولی
ول
ول
ولی نه.
نه
فیلم خودم را!
نگاهی به من کن
چشمانت را نمیگویم
لبانت زیباست
پوست زیبایت, پوست سبزه ات
زیباست؛لبانت
دماغ قدیم و جدید گنده ات زیباست
هزار مرد بگویند فاحشه ای
خودت زیبایی
هزار مرد را نخواهم بخشید
مگر هزار مرد در هزار شهر و هزار خانه و نزد هزار زن که زن یا معشوقه شان باشد با من بگویند
آن زن
که منظورشان تو باشی
زیباست
آنچنان که من میگویم.
تویی که در آن پشت
در آن گنجه, تنها نشسته ای
و همچنان زیبایی.
چه کسی عاشقت باشد همچو من
چه نباشد
چشمانت را در آخر میگویم
زیباست همچون خودت عشق دست نیافتنی بزرگ من
وطنم ویرانست
وطنی ساخته بودیم به آه.
با خون
دوست, دشمن.
دردانه ی من دشمنی در کار نیست
خودمان اکنون اما, دشمن خویشیم!
داد نزن.
همیشه صدایت.
روبروی من مینشینی و گوشهایم را میآزاری
وصورت همچون گاوت نیز.خودم را.
گفتم داد نزن.درست که همیشه با منی.ولی دلیل نمیشود که داد بزنی
و مرا بترسانی.هر بار که بخواب میروم از وحشت صورت زشتت و صدای نا هنجارت و دهان همیشه بازت. خواب برچشمم نمیماند.
تورا به جان من داد نزن
هیچگاه از زوبرویم کنار نمیروی
حتم دارم که اگر ارزش.نمیداشتم برای تو اینگونه. روبرویم نمینشستی
ولی چرا همیشه با دهان باز؟و چشمان گرد شده از وحشت و دماق خم شده از غم و همچنین.
صدایی که گوش را میآزارد.
روزی که تورا ساختم بعد از.ساختنت گفتی تا مرگ با تو. اما حال نه بگویی از تو متنفرم,
ولی. از تو میترسم و خسته ام. از اینکه تا ابد باید گوشهایم را داد بزنی با صدای نابهنجارت. چرا قبل از موجودیتت نگفتی؟
آه...
سلام
منم خسته ام
خودت می دونی
خیلی
خیلی خسته ام و نامردی
واقعا مفتضحی از نظر معرفت
به خدا گند زدی
از منم بی مرام و بی معرفت تری
متاسفم
واسه خودم
واسه تو
که با منی و
که با تو ام
ولی لذت با تو بودن
فراموش نشدنیه
بیا
تخم خواهی کرد؟
که مرا تنها؟
مردش هستی؟
البت که نیستی,
شیرزن هم نامت نیست
تخم نداری, پس,
وجودش را چه؟داری؟
جگرش را؟ که مرا با مرد بودنم تنها بگذاری؟
گردنت را خرد خواهم کرد
همچنین انگشت دستانت را
(بیست ناخن انگشتان دست و پایت را از ریشه)
و چشم هایت را از حدقه
تک تک موهای بدنت کنده خواهد شد
اگر که بروی
-
اگر بمانی
لذت بخش خواهد بود
و تو را خواهم بوسید-بوسهای بر لبانت-
-
پای چپت را نیز میسوزانم
آنچنان که نتوانی راه روی
-
و گردنت را خواهم بویید
آگر که بمانی
وگرنه
-
نافت را از ذغال اخته
و سینههایت را با چاقویی نه آنچنان تیز
پدرت را خواهم سوزاند
و مادرت را بدکاره خواهم کرد
چه خواهی کرد؟
تصمیم با توست
اشک نخواهم ریخت
بر جسد نیمهجان برادرت
ولی بر دست و پای جدا شدهاش میریزم
چرا به دنبالت نیامد و تو را بر نگرداند؟
در گلویت اسید؟نه
اسلحهای پر خالی خواهم کرد
و گوشهایت را برخواهم داشت به عنوان یادگاری –از تو-
قوزک پایت را با پتک
و چشمانت را قبل از از حدقه در آوردن
بوسه خواهم بخشید با سوزن ته گرد
راستی موهای سرت را یادم رفت
بگذار تا ابد
صورتم را نوازش بخشند
به شرط ماندنت با من
وگرنه
...
آهای مادر مرده
اشک تمساح میریزی؟که چه؟
مگر کسی جز تو بیکس و کار نیست
با خودت چه افکاری حمل میکنی؟هان؟
همهی مردم این شهر
آری- همه مرده
تو فقط مادرت, اما اینان چه؟
تو هنوز خدا را داری و قلبی پاک
تو هنوز دیانت نمیدانی چیست
من خودم را میگویم
که به دنبال خالق دنیا
این دنیا را
آ دنیا را
و در آخر خدا را
همچون خرمنی از کاه
بر باد دادم
خدایت را شاکر که هنوز همه چیز
هر چه فکر کنی جز مادر
لبانم از سخن
قلبم از امید
قلمم از شعر
رگهایم از خون
کلهام از مغز
بدنم از روح
خستهشدهاست
و خودم هم
راستش را اگر بخواهید
خسته شدهام
پس معجزهی من کو؟
وعدهی خداوندگار
کو؟کدام است و کجا؟
قول دادی,
هنوز پایبندی؟
آسمان را در چشمانت
و خورشید را در نگاهت جای دادی
آن روز را می گویم که به هوا می جستی
سال ها گذشته است از آن روز
از آن روز دیگر – جدای از من نبودی
حرارت نگاه دو چشمت
و پاکی اقیانوسی که در دل داری
هنوز هم به همراه خود به من هدیه می بخشی
نمیدانم دیگران چه می کنند
بی آسمان و خورشید
و بدون عشق آتشینی که به تو هدیه دادم
ولی خوب می دانم که تو همه ی آنها
همه ی آهچه به تو داده ام را
به بزرگی عشقمان به مردم بخشیدی
راستی اولین عشق بازیمان را چه؟
یادت هست
من هر روز تو را بیشتر دوست میدارم
شخم زن , شخم بزن
آفاق سینه ام را و هر آنچه کاشته شده است
می خواهم از نو خشت خشت دیوار دلم را با دستان خود
تا ثریا
قفس
آزاد شو
با تو ام آی بیگانه
مرا زخمی کن , برو !
آری با تو ام که می گویی
که مرا قفس و خود را قناری می خوانی
بیگانه ای بیش نیستی ,
هر طور عشقت می کشد برو.
فرار کن
حتی مرا , به قتل برسان , مهم نیست
آی ی ی ی نخواهم گفت.
بی معنی است دیگر دنیا.
قفس؟
عمری زنجیرت بودم؟
وای بر من, " بیگانه"
عمری زنجیر عشق خود بودم
بخوان
شعری
آوازی
صدایت گوش هایم را نوازش می دهد.
از عشق
از نفرت
از هر آنچه دل کوچکت می خواهد
بخوان.
از نبودت
از خیانت هایت
از خودت
از معشوقت
از معشوق من.
دل تنگ صدای مشکوکت هستم
(صدای لرزانت)
ناله کن
زجه بزن
بخند,
در هر صورت می خواهم صدایت را بشنوم
و به هر آنچه تو داری
و هرآنچه تورا می خنداند
از جمله من
من
خنده سر خواهم داد
و تو نیز فرق ندارد
بخند
می بینی چه خوب یادم مانده
بی شک تا ابد,
تا روز جزا
اگر هم که بروی ,
مهم نیست خاطرات ساعات خوش با تو آری
همین ها با من است و مهم این است
چرا نمی مانی
-تیک,تاک
روزهایت با من تلف شد؟
با تو بودن من پر از لذت پر از عشق
تیک,تاک
بعد تو تیک تاک ساعات خوش با تو بودن
ساعت های خوش با دیگران هم شاید داشته باشم,
اما
تیک تاک های تورا از یاد نخواهم برد
نه که فکر کنی دلم واسه دیدن تو تنگ شده
راستشو بخوای دلم همیشه
یه طورایی
یه جاهایی
یه وقتایی
پیش غم وغصه دلتنگ شده
اونوقتا که با تو بودم و تنها
تو خیالم بود که
دلم به عشق تو اسیره
اما حالا
و قبل عاشق تو شدنم می فهمم
که دلم همینطوری میگیره
نه که دیوونه و مجنون باشه,نه
دلم از جور خدا,جور زمونه می گیره
آره که عاشق تو شده بودم
ولی چه فایده داشت
مگه تو ارزش این چیزارو داری؟
بی معنی دیگه
اگه بگم
دلم پیش دل تو اسیره
شاید اونوقتا یه معنی دیگه ای داشت
فکر کردن به بودن و نبودن با تو
تو هم حالا رفتی
پیش هرکی
اهمیت نداره.
مهم اینه
قلبی که من
به تو داده بود واسه نفسهات
دیگه
قلب تو پیش من جایی نداره
شکوندی اون قلب رو
فقط به خاطر یه چیزبی ارزش,
البته که بی تو با ارزش
یه چیز که خیلی دلا واسش می میره
درسته که منم
قاطی اون بودم , ولی بی تو.
با تو که این چیزا معنی نداره
بی تو هر لب و لب بازی و هر عشق و عشق بازی
مفته
که با تو همه ی اینا یه اسم داشت
و بالاترین ارزش از این اسم همین بود
عشق
بی تو اما هوس بود
آخرشم رفتی.
با من تو هوس داشتی و بی من.
کله ی پوک من
احمق بود که تو رو قدیس
که تو رو روح القدوس
کله ی من احمق بود
بدن و
بوی خوش زن بودن تو
با من و البته که بی من بی معنی بود
کله پر از کاه من , مگر فکر هم می کرد؟
آره که عاشقتم
آره که دوست دارم
اینا دیگه مفت نمی ارزه
البته دیگه معنی هم نداره
آره که بی تو واسم بی معنی بود
آره.
زنگ بزن
منتظرم,
نگذار در انتظارت-
در انتظار صدایت-
گوشهایم را بریده
و برای گربه ای سرو کنم.
خنده تو در آغوش دیگری!
آه
منتی نیست از عاشقی من بر تو
نه
نفرینی هم نه ازمن بر توست که وفا نکردی با من
تقدیری بودی
و گذشتی
پرنده ای بودی
و پریدی
دلی گرفتی
و شکستی
همین.
خدا را چه جوابی داری
و چه بلایی خدایت از وفایت
برتو روا خواهد ساخت
هربلایی و قضایی هم هست
کاش وفا می داشتی
کاش وفا می داشتی
برو
تقدیر من تنهاییست
و خدای من نیز چون خدای تو مانده است در عجب خدایی دیگر
نه بگویی که دل من از وفای تو خون است
خنده ات برای کسی غیر از من؟
خنده ات ،
صدای رادیو
کتاب درس
کاغذهای سفید
دلم ,
چیز دیگری می خواهد
خش خش کاغذها
و خانه ای که به تنهایی من عادت دارد
دلم چیز دیگری می خواهد
مست و پاتیل
اما
چه مستی
دلم به تو می اندیشد
خودم اما به خدا
و خدا هم بنده ای جز من را
که مست نگردیده هرگز و تا امروز
مست!
مگر آدمی جز مست هم هست
همه ما مستیم
حتی خویشان خدا
مستی ما کاش, اما
تا ابد می بود
تنهایی بستگی دارد. میتواند مثل یک بستهی تمامنشدنی شکلات وارداتی آیدین باشد(همونایی که قبلا وارد می شد و الان به خاطر گند کاری هایه دولت و حکومت کم کم وارد میشه و تویه اراک مخصوصا خیلی کم شده(تهرانم فقط حسن آقا سر کوچمون داره از مغزه های اطراف)) یا هر چیز خوشمزه و خوشآیند دیگری و همین تاکید میکند روی بستگی داشتناش.
گاهی فکر میکنم فقط یکجور تنهایی ِ واقعا شوم هست و آنهم تنهایی در میان دیگران (اما کمی بعد به این نتیجه میرسم که حتی این هم بستگی دارد)
یک چیزی در من درست نیست(البته چند چیز که مهم ترینشان آن یک چیز است)
نمی دانم ولی از میان همه ی این چیزهایی که در من میزان نیست به نظرم مهمترینشان معتقد بودنم است که نمیدانم باید به چه معتقد باشم,نمی دانم
ظاهرا همه چیز سرجایش است و همه کارها روی برنامه انجام می شود.
اما چیزی در من درست نیست.
این بداخلاقی و پاچه دوستان را گرفتن و عصبانی شدن های بی دلیل و ناراحتی های الکی
و فکر کردن های هزارساله و از واژه پر شدن و ننوشتن
این مسافرت های بی مورد و خندیدن های به در و دیوار دیوار و دیوار
این شوخ طبع بودن نسبت به خدایگان و به هر کس رسیدن از خدایی پوشالی صحبت کردن بار دیگر نغض کردن
این گریه نکردن و نترکاندن بغضی که اعتراض به خدا و چرا نرسیدن هایم دارد(مخصوصا نرسیدنم به آن دختری که کاتا صدایش میکردم ولی حتی به اندازه ی سر سوزنی نسبت به کاتای کاتسوموتو وفاداری نمی دانست و بی وفایی را برای خدا هم معنایی نو بخشیده بود)
این شعر های نیمه کاره این فکر کردن های الکی به عقاید تخمی بقیه من باب برنخوردن به حضور لابد مقدسشان
همه ی این ها و همه ی آنچه دلم از آن پر است بر میگردد به ذات پاک حق!(البته نسبت به پاک بودن ذاتش کسی شک ندارد ولی من برایم سئوال است شکی که حضرت ابراهیم کرد)
شاید هفته بعد همه چیز درست شود. شاید هم نشد. کسی چه می داند
((بدنه اصلی مطلب که موضوع تنهایی است برگرفته از وبنوشت http://naasaghh.persianblog.ir
است))