یافته ام دست نیافتنی ام را
دستم اما ز دیدارش کوتاهست
ز دیدار تن نه, که ز دیدار دل
یافته ام معشوق سالهای میان و کهن سالیم را
گفت روزی: عشقت را بازگووو
ولی مانده ام که مرا گفت به خودش؟
یا مرا به هرکس غیر اووو
یافته ام اما
ام
ام
امااااااااااااااااا
دست یافتنی ام دست یافتنی نیست
نیست نیست نیست نیست نیست برای من نیست نیست
خودش گفت به من بازگو راز دلت را
ام
امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ام
ام
ام
بازگویم که چه
که چه
که چه
که چی
که چی
اون که قدیمیه
جدیدش که چه؟
که لبان اوووووووووووووووووووووووووووووو هم نه بگوید؟
نگویم و نشنوم
بهتر
تر تر
اااسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست.
ت
روز آخر بهش میگم
نظر بهتری خودت داری بگو
بگو
هو هو دریوزه ی من
بازگو درد تازه ی من
بگو اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ام
خب؟
پس منتظرم دیگه
روز آخری فیلمی میشهههههههه
هه
هه
هه
من فیلم دوست دارم
ولی
ولی
ول
ول
ولی نه.
نه
فیلم خودم را!
نگاهی به من کن
چشمانت را نمیگویم
لبانت زیباست
پوست زیبایت, پوست سبزه ات
زیباست؛لبانت
دماغ قدیم و جدید گنده ات زیباست
هزار مرد بگویند فاحشه ای
خودت زیبایی
هزار مرد را نخواهم بخشید
مگر هزار مرد در هزار شهر و هزار خانه و نزد هزار زن که زن یا معشوقه شان باشد با من بگویند
آن زن
که منظورشان تو باشی
زیباست
آنچنان که من میگویم.
تویی که در آن پشت
در آن گنجه, تنها نشسته ای
و همچنان زیبایی.
چه کسی عاشقت باشد همچو من
چه نباشد
چشمانت را در آخر میگویم
زیباست همچون خودت عشق دست نیافتنی بزرگ من
وطنم ویرانست
وطنی ساخته بودیم به آه.
با خون
دوست, دشمن.
دردانه ی من دشمنی در کار نیست
خودمان اکنون اما, دشمن خویشیم!
هرجا میروی برو
نه من دیگر به یادت هستم
نه آلت من
فقط گه گاه که تنها هستم
یاد آن روزها میافتم
یادت هست؟ به من میگفتی کینهای
یادش بخیر
هر روز خیانت تو
و هر روز گفتن این کلمه از زبان تو و شنیدنش از طرف من
باور میکنی؟حتی یک بار نه با تو و نه به یادت ارضاء نشدم
حیف که متولد ماه دروغ هستم
و حرفهایم همه دروغ
-ولی باور کن همین یک چیز دروغ مطلق است -
یک لحظه به یاد من بودی؟
تورا به جان عزیزت متولد ماه مهر
ماه مهربانی
راستش را بگو
حیف که گُه به وجودت می بارد
حیف که کنارم نیستی تا غذایت ادرارم باشد
ادراک نه,ادرار
آری همان شاش را می گویم
که هر روز به یاد من مستراح میرفتی
غذایم در خلا چه میکند؟
غذای خود توست لجن - نه من
تورا به آن که هیچوقت خیانت ندیده قسم
نگذار.
سر میدوانی مرا؟که چه؟
خیانت کنی به من و سوءاستفاده؟
احمق همه ی این ها را که خودم میدانم
تازه چه داری؟
داد نزن.
همیشه صدایت.
روبروی من مینشینی و گوشهایم را میآزاری
وصورت همچون گاوت نیز.خودم را.
گفتم داد نزن.درست که همیشه با منی.ولی دلیل نمیشود که داد بزنی
و مرا بترسانی.هر بار که بخواب میروم از وحشت صورت زشتت و صدای نا هنجارت و دهان همیشه بازت. خواب برچشمم نمیماند.
تورا به جان من داد نزن
هیچگاه از زوبرویم کنار نمیروی
حتم دارم که اگر ارزش.نمیداشتم برای تو اینگونه. روبرویم نمینشستی
ولی چرا همیشه با دهان باز؟و چشمان گرد شده از وحشت و دماق خم شده از غم و همچنین.
صدایی که گوش را میآزارد.
روزی که تورا ساختم بعد از.ساختنت گفتی تا مرگ با تو. اما حال نه بگویی از تو متنفرم,
ولی. از تو میترسم و خسته ام. از اینکه تا ابد باید گوشهایم را داد بزنی با صدای نابهنجارت. چرا قبل از موجودیتت نگفتی؟
آه...
رحم یک زن
چه به همراه خواهد داشت
شب هنگام که در آغوش من
آری میدانم
جنینی بعد از آن شب
ولی غم دارد آیا او؟
یا حرامزاده خواهد بود؟
مادرش با مردی که معشوقش بود
اما نه شوهر- عاشقش بود
روزگاری همبستر.
آن بچه عقده خواهد داشت؟
پدرش کیست؟
شوهر مادرش یا مرد آن شب
غم یک بچه آیا این است؟
شب هنگام که میخوابد
و از درد بیماری به خود میپیچد آیا
درد حرامزاده بودن را در یاد میدارد؟
و آیا آن هنگام که بیپولی شوهر مادر
بر او سخت میگیرد
به فکر این خواهد بود
پدرش کیست؟
سلام
منم خسته ام
خودت می دونی
خیلی
خیلی خسته ام و نامردی
واقعا مفتضحی از نظر معرفت
به خدا گند زدی
از منم بی مرام و بی معرفت تری
متاسفم
واسه خودم
واسه تو
که با منی و
که با تو ام
ولی لذت با تو بودن
فراموش نشدنیه
بیا
تخم خواهی کرد؟
که مرا تنها؟
مردش هستی؟
البت که نیستی,
شیرزن هم نامت نیست
تخم نداری, پس,
وجودش را چه؟داری؟
جگرش را؟ که مرا با مرد بودنم تنها بگذاری؟
گردنت را خرد خواهم کرد
همچنین انگشت دستانت را
(بیست ناخن انگشتان دست و پایت را از ریشه)
و چشم هایت را از حدقه
تک تک موهای بدنت کنده خواهد شد
اگر که بروی
-
اگر بمانی
لذت بخش خواهد بود
و تو را خواهم بوسید-بوسهای بر لبانت-
-
پای چپت را نیز میسوزانم
آنچنان که نتوانی راه روی
-
و گردنت را خواهم بویید
آگر که بمانی
وگرنه
-
نافت را از ذغال اخته
و سینههایت را با چاقویی نه آنچنان تیز
پدرت را خواهم سوزاند
و مادرت را بدکاره خواهم کرد
چه خواهی کرد؟
تصمیم با توست
اشک نخواهم ریخت
بر جسد نیمهجان برادرت
ولی بر دست و پای جدا شدهاش میریزم
چرا به دنبالت نیامد و تو را بر نگرداند؟
در گلویت اسید؟نه
اسلحهای پر خالی خواهم کرد
و گوشهایت را برخواهم داشت به عنوان یادگاری –از تو-
قوزک پایت را با پتک
و چشمانت را قبل از از حدقه در آوردن
بوسه خواهم بخشید با سوزن ته گرد
راستی موهای سرت را یادم رفت
بگذار تا ابد
صورتم را نوازش بخشند
به شرط ماندنت با من
وگرنه
...
آهای مادر مرده
اشک تمساح میریزی؟که چه؟
مگر کسی جز تو بیکس و کار نیست
با خودت چه افکاری حمل میکنی؟هان؟
همهی مردم این شهر
آری- همه مرده
تو فقط مادرت, اما اینان چه؟
تو هنوز خدا را داری و قلبی پاک
تو هنوز دیانت نمیدانی چیست
من خودم را میگویم
که به دنبال خالق دنیا
این دنیا را
آ دنیا را
و در آخر خدا را
همچون خرمنی از کاه
بر باد دادم
خدایت را شاکر که هنوز همه چیز
هر چه فکر کنی جز مادر